محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2311
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« اما بعد ، جماعتهايى از آنها كه در اين باب سخن مىكردند ، به مردم « چنان وانمودند كه به كتاب خدا و حق دعوت مىكنند و دنيا و نزاع بر سر دنيا « نمىخواهند و چون حق به آنها عرضه شد ، كسان در اين باب پراكنده شدند ، « بعضى حق را گردن نهادند و بعضى ديگر از آن بگشتند ، بعضىشان حق را « بگذاشتند و از آن گذشتند و مىخواهند كار خلافت را به ناحق بگيرند كه به « نظرشان عمر من دراز آمده و آرزويشان خلافت را در نظرشان جلوه داده و « خواستهاند تقدير را پيش اندازند ، به شما نوشتهاند كه به دستاويز تعهدى كه « براى آنها كردهام باز آمدهاند . به ياد ندارم كه از تعهدى كه براى آنها « كردهام باز گشته باشم . پنداشتند كه اجراى حدود مىخواهند . گفتمشان كه « آن را بر هر كه مىدانيد از حدود تجاوز كرده و بر هر كس ، از نزديك و دور ، « كه با شما ستم كرده اجرا كنيد . « گفتند : « بايد قرآن تلاوت بشود » « گفتم : « هر كه خواهد آن را تلاوت كند و غلو نكند و بر خلاف تنزيل « خدا نخواند » « گفتند : « بايد محروم مقررى بگيرد و مال به مستحق رسد و سنت « نيكو رعايت شود و به خمس و زكات تجاوز نشود و مردم نيرومند و امين « امارت يابند و مظالم كسان به صاحبانش مسترد شود » « به اين همه رضايت دادم و بر آن ثبات ورزيدم و پيش زنان پيمبر صلى « الله عليه و سلم رفتم و با آنها سخن كردم و گفتم : « مىگوييد كى را امارت دهم ؟ » گفتند : « عمرو بن عاص و عبد الله بن قيس را امارت ده و معاويه را « واگذار كه خليفهء پيش از تو وى را امارت داده و سرزمين خود را سامان « داده و ولايتش از او رضايت دارند ، عمرو را نيز پس بفرست كه ولايتش از « او رضايت دارند و دستور بده كه سرزمين خويش را سامان دهد »